آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
اللهم الرزقنی حبک و حب ما تحبه و حب من یحبک و عمل الذی یبلغنی الی حبک وجعل حبک احب الاشیاء الیّ
از دعاهایی است که آیت الله سید علی قاضی برای قنوت به شاگردانشان تعلیم می دادند.
مطلع انوار، جلد 2، صفحه 113
طبقه بندی: قنوت عارفانه
اللهم اجعل فی قلبی نورا و فی سمعی نورا و فی بصری نورا و فی لسانی نورا و فی یدیَّ نورا و فی رِجلَیَّ نورا و فی جمیع جوارحی نورا یا نور الانوار.
این دعا را آیت الله سید علی قاضی برای قنوت به شاگردانشان تعلیم می دادند.
(مطلع انوار، جلد2، صفحه 113)
طبقه بندی: قنوت عارفانه
دانش همانند رودخانه می ماند و حکمت چون دریاست و دانشمندان اطراف نهر در گردش اند و حکماء در میان دریا شناور و عرفاء در کشتی های نجات، اقیانوس را درمی نوردند.
حضرت علی علیه السلام
طبقه بندی: حدیث نامه
دل خوش از آنیم که حج می رویم
غافل از آنیم که کج می رویم
کعبه به دیدار خدا می رویم
او که همین جاست کجا می رویم
حج به خدا جز به دل پاک نیست
شستن غم از دل غمناک نیست
طبقه بندی: اشعار زیبای عرفانی
آیت الله حق شناس نقل فرمودند:
شیخ انصاری رضوان الله علیه صاحب رسائل و مکاسب، ایشان می فهمید که همین الساعه امام زمان صلوات الله و سلامه علیه در خانه چه کسی تشریف دارند، مثلاً کربلایی علی! ایشان می رفت پشت در زیارت جامعه را می خواند، اگر چنانچه در باز می شد می رفت خدمت امام زمان و اگر باز نمی شد بر می گشت. ... (1)
پی نوشت:
(1) مواعظ، جلد 2، صفحه 211
طبقه بندی: داستانهای عارفانه
امام کاظم علیه السلام از پدرانش علیهم السلا نقل کرده که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
هیچ بنده ای در روز رستاخیز قدم از قدم بر ندارد تا آنکه چهار چیز را از او بپرسند:
1. عمرش را در چه راهی به سر رسانده؟
2. جوانی اش را در چه کاری سپری کرده است؟
3. دارایی اش را از کجا بدست آورده است و در چه راهی صرف کرده است؟
4. و نیز درباره دوستی ما اهل بیت بپرسند.
الخصال، جلد 1، شیخ صدوق
طبقه بندی: حدیث نامه
چون توکل نیست کار ما به دست مردم است
خواجه ما را منتظر ما ناز دربان می کشیم
طبقه بندی: اشعار زیبای عرفانی
بانویی صالحه که از بستگان نزدیک نویسنده است و خود اهل درک و از سخنان سخنرانان در مجالس روضه و وعظ و خطابه تحلیل های با ارزشی دارد و در مجالس زنانه فقط آن جا که بانوان تحصیل کرده در حوزه های علمیه سخنرانی دارند شرکت می کند، در محفلی فامیلی به مناسبتی مطلب ذیل را حکایت کرد.
در یکی از مجالس زنانه که بطور سیار در بین بوستان های ششم تا هشتم خیابان پاسداران تهران تشکیل می شد، خانمی در تمام این جلسات شرکت داشت که از سنین جوانی تا حال که دوران کهولت را می گذراند، علاوه بر تقید به نماز شب بعد از هر نماز یومیه به یک یک معصومین علیهم السلام و به چهار ملک مقرب پروردگار ( جبرائیل، میکائیل، اسرافیل و عزرائیل) سلام می رساند.
در یکی از این جلسات پس از ختم برنامه، که معمولاً گفتگوهایی بین حاضرین پیش می آمد این بانو که بسیار کم سخن و موقر بود، گفت:
چندی قبل درب خانه ام صدا کرد، در را باز کردم، دیدم مردی در لباس عربی است، به من سلام کرد، جواب سلامش را دادم. گفت: می خواستم در خانه چهارمی شخصی را قبض روح کنم چون عبور از در این منزل است خواستم جواب سلام های شما را بدهم. این را گفت و رد شد.
من که از دیدن این شخص عرب که با کلام و لهجه فارسی سخن گفت، آن هم از قبض روح و جواب سلام متحیر شده بودم و به خوبی و به زودی از تحلیل این جریان بر نمی آمدم به فکر فرو رفتم. دیری نگذشت که صدای شیون و گریه از دور به گوشم رسید. چون این صدا از همان طرف بود که آن مرد عرب اشاره کرد و رفت، از منزل بیرون آمدم. متوجه شدم در منزل چهارم، یکی از همسایگان فوت کرده است. بر من مسلم شد که آن شخص عزرائیل و یکی از چهار فرشته مقرب پروردگار بود که من همیشه بعد از نماز به آنان سلام می رساندم.(۱)
(۱) گفتارهای ارزنده صفحه ۱۵۸
طبقه بندی: داستانهای عارفانه
آقای سید حبیب الله شفیعی از فضلای اهل رشت در مجلسی تعریف می کرد که در سال ۱۳۳۷ شمسی محضر مبارک آیت الله العظمی بروجردی بودم. ایشان در حال وضوء گرفتن بود.
من ناگاه از وضوء گرفتن ایشان وضوئ گرفتن اهل تسنن به نظرم آمد در ذهن گذراندم که آیا این نحو وضوء گرفتن ما شیعیان همان است که در لوح محفوظ است.
یکمرتبه دیدم آیت الله بروجردی رو به من کرد و فرمود: بلی، آسید حبیب الله! همان است که در لوح محفوظ است.(1)
(1) گفتارهای ارزنده، صفحه 198 و 199
طبقه بندی: داستانهای عارفانه
حجت الاسلام علی بهجت نقل می کنند:
آیت الله بهجت از اطعام و پذیرایی دیگران لذت می بردو آن قدر این کار را انجام داده بود که بعضی ها سر ظهر در خانه ما را می زدند. ما هم که چیز زیادی نداشتیم، بنابراین غذای خودمان را به آنها می دادند. بعد از مرجعیتشان بود که یک بار ساعت ده و نیم شب، یکی آمد منزلمان، خودشان بلند شدند و برایش غذا درست کردند.
یک بار به پدرم گفتم: حضرت علی علیه السلام هم حداقل یک قنبر و فضه داشتند، من که نمی توانم هم قنبر باشم و هم فضه. با تغیر فرمودند: کارت به جایی رسیده که خودت را قنبر و فضه می دانی؟ برای غلام قنبر و فضه شدن هم خیلی مقامات باید طی کنی. (1)
(1) العبد، صفحه 114
طبقه بندی: حکایت های شیرین
حجت الاسلام فاطمی نیا نقل می کنند:
در تبریز مجتهد جلیل القدری بود به نام آیت الله آقا میرزا رضی تبریزی رضوان الله علیه. از ثقات شنیدم که وقتی ایشان به قم آمده بودند و مهمان آیت الله خمینی شده بودندُ اقای خمینی به خانواده شان فرموده بودند: این مهمان ما کسی است که با دلگرمی می شود از او تقلید کرد! و این کلام ایشان به خوبی دلالت بر عظمت علمی و عملی آقا میرزا رضی دارد.
مرحوم آقامیرزا رضی گفته بود: ما در منزلمان کار بنایی داشتیم، عده ای کار می کردند. در میان کارگرها یک نفر بود که معلوم بود با دیگران فرق دارد. دنبال بهانه ای می گشتم که با او سر صحبت را باز کنم. برای کار نیاز به نردبان بلندی داشتیم که آن را کرایه نمودیم و پس از اتمام کار بنا شد آن کارگر، نردبان را ببرد و تحویل دهد.
وقتی رفت و برگشت، مقداری بیش از معمول طول کشید، چون حدود مسافت را می دانستم. دیدم بهانه ای است برای صحبت کردن، به او گفتم: چه شد که مقداری طول کشید؟!
با یک متانتی جواب داد: چون نردبان بلند بود و ممکن بود که برای دیوارهای خانه های مردم اصابت کند و من مدیون شوم، لذا با احتیاط بیشتری حرکت کردم، به همین جهت مقداری بیشتر طول کشید.
فصل تابستان بود و آفتاب دیر غروب می کرد. هنگام ظهر که کارگرها برای تهیه غذا و صرف ناهار متفرق شدند، او اول وقت به سراغ نماز رفت و با حالت توجه خاصی نماز می خواند. وقتی تکبیر می گفت، من شدیداً تحت تاثیر قرار می گرفتم، بدنم گویا به لرزه می افتاد!
نماز که تمام شد رفتم به او گفتم: شما بعد از اتمام کار، باز هم وقت برای نماز خواندن داشتی، چرا در زمان کار من نماز می خوانی؟
در جواب من فقط این را خواند:
و انّ المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا (سوره جن آیه 18)
و مساجد مخصوص خداوند است پس نباید با خدا احدی غیر او را پرستش کنید.
با این جواب او گویا پاهایم لرزید و نتوانستم خود را کنترل کنم، همانجا نشستم و فهمیدم شخص فوق العاده ای است.
از او عذر خواهی کردم و گفتم: غرضم از این مطالب این بود که خواستم مقداری با تو صحبت کنم. حالا بگو امام زمان الان کجا هستند؟!
گفت: حضرت در تبریز تشری داشتند، یک ساعت است که این شهر را ترک نموده اند.
گفتم: چکار کنم که خدمتشان برسم، راهش چیست؟!
گفت: یک مقداری به خودت رسیدگی کن، مراقبه داشته باش، آقا خودشان تشریف می آورند! پس از آن صحبت هم دیگر او را ندیدم!(1)
(1) نکته ها از گفته ها، دفتر اول، صفحه 109 و 110 و 111
طبقه بندی: داستانهای عارفانه